سال نو
بالاخره سال نو رسید ...بعد از اون برف سنگین آخر اسفند باز نوبت هوای گرم مشهد و صبحای سردش شد . این روزا رو دوست دارم . با این که مهمونی رفتن کلافه ام کرده و این که هر روز همه رو می بینم خل می شم . و پسرم که تمام ساعتای استراحت و تغذیه اش به هم خورده بی نهایت نحس و بداخلاق و لجباز شده و مرتب صدای گریه اش و دست و پا کوبیدنش توی مخ من و حمیده . و هزار بار ما رو به این چالش می ندازه که این فلسفه بچه داری چی بود و من که هزار بار از حمید بی طاقت ترم کاسه صبرم لبریز می شه و سر بچه شیر داد می زنم . بگذریم . همه این فشار خونای بالا و پایین و اعصاب خورد شدن ها و در کنارش نامزدی احد و تولد من و دیدن دم به دقیقه اقوام به نظر می آد که نشون می ده زندگی جاری است و ما هم خودمونو فعلا سپردیم دست این جریان زندگی . دیروز تولدم بود و توی یه فرصت کوچولو رفتم جلوی آینه . به صورتم نگاه کردم . به چین های زیر چشمم. به هیکلم که مطابق میلم نیست و سعی کردم به خودم بقبولونم که 37 سالم شده. قبلاها وقتی کسی می گفت 37 سال داره تصورم زن چاق ، میان سال و گنده ای بود با موهای به هم ریخته که بوی عرق و پیازداغ می ده و دو سه تا بچه از سن دبیرستان تا دبستان داره و همسرش فقط رل یک شوهر رو براش داره .....حالا 37 ساله شدم و می بینم که تصورم در مورد این سن کمی فاجعه انگیزتر از واقعیت موجود است. بگذریم ....من و حمید منتظریم رادین کمی بزرگتر بشه ....ما هنوز می خواهیم جوونی کنیم و گذشت زمان و تاریخ شناسنامه ای چندان هم اثری بر احساس ما نخواهد گذاشت.



سال نو
